مرتضى راوندى

480

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

خورد و حكم شرع و فرمان حاكم را گردن نهاد . » « 445 » شيخ على خان ، يكى ديگر از همكاران دلير كريم خان بود كه پسرعمو و شوهرخواهر او بود . اين مرد شجاع و سلحشور از نجابت كريم خان سوءاستفاده مىكرد و گاه ، علىرغم ميل خان زند ، اقداماتى مىنمود تا جايى كه اين ضرب المثل ورد زبان مردم شده بود كه « شاه مىبخشد و شيخ على خان نمىبخشد . » « ابو الحسن غفارى ، مؤلف گلشن مراد در تاريخ زنديه مىنويسد : شيخ على خان جسارت را به جايى رسانيد كه در آذربايجان ، سپاه راسان ديد و مسلما همين امر موجب خشم كريم خان شد . . . در مجلس خصوصى با كريم خان به تندى و خشونت پرداخت . . . قهرمان زمان را آتش خشم التهاب يافته به دست مبارك خود گريبان شيخ على خان را گرفته بر زمين افكند . . . به نوك خنجر الماس اثر گوهر عينين او را از جاى خويش كندند . » « 446 » پس از سه روز بار ديگر شيخ على خان مورد لطف كريم خان قرار گرفت . يكى ديگر از همرزمان كريم خان ، زكيخان بود . اين مرد برادر مادرى و پسرعموى كريم خان ، و كسى بود كه « هرروز به نماز جماعت حاضر مىشد و هميشه نماز شب مىخواند . از شرابخوارگى و غلامبارگى و شنيدن آواز خوش و موسيقى پرهيز مىكرد ، اما فطرتا مردى سبع و خون‌آشام بود . وى در مازندران زياد نماند ، زيرا ازبس به قتل مردم مازندران ، و هتك پردهء ناموس آنان دست زد كه كريم خان او را معزول كرد و به سرداران سپاه وى نامه‌اى محرمانه نوشت و آنان را مرخص كرد كه به اوطان خود بازگردند و زكيخان هم به ناچار با كاروانى از اسراى بيگناه به شيراز بازگشت . شايد يك علت مهم گرويدن مازندرانيان به آقا محمد خان پس از مرگ وكيل ، و نفرت آنان از زنديه ، همين كشتارهاى بى جهت زكيخان بوده است . . . مؤلف كتاب رستم التواريخ از قول مردى كه خود حاضر و ناظر بوده ، نقل مىكند كه هشتاد نفر از مازندرانيان را به عنوان هواخواهان حسينقلى خان دست‌بسته نزد او آورده بودند ، وى به ميرغضب دستور داد تا سرهاى آنان را با شمشير قطع كند ؛ ميرغضب همين‌كه چهار نفر را گردن زد دستش لرزيد ، خان خون‌آشام از روى غيظ از جا برجست و شمشير را از او گرفته هفتاد و شش نفر ديگر را به دست خود گردن زد و چون وقت نماز شد ، بلافاصله با دقت تمام ، وضو گرفته به نماز ايستاد و نوافل و تعقيبات را هم به‌جا آورد و سپس به احضار اهل و عيال مقتولين فرمان داد و « به اقسام فضايح در مجلس ، در ملاءعام پردهء ناموس ايشان را پاره نمود . » و باز نماز شب را به‌جاى آورد . . . هنگامى كه وى با كاروان اسرا به شيراز رسيد ، كريم خان سخت بر او متغير گرديد و پرسيد چرا به قتل و تاراج مردم پرداختى و ما را در عالم بدنام و اين بيچارگان را از وطن و خان‌ومان خويش دور و آوارهء كوه و بيابان كردى ؟ زكى خان سنگدل و خونخوار با كمال وقاحت و صراحت جواب داد كه من در خونريزى بىاختيارم ، تو كه مرا مىشناختى چرا بدين كار فرستادى ؟ وكيل روى از او بگردانيد و گفت خدا جزاى ترا بدهد كه مىترسم عاقبت ، خاندان مرا براندازى ؛ و چنين شد كه او پيش‌بينى كرده بود . » « 447 »

--> ( 445 ) . همان ، ص 109 ( به اختصار ) . ( 446 ) . همان ، ص 93 ( به اختصار ) . ( 447 ) . همان ، ص 127 به بعد ( به اختصار ) .